تبليغاتX
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
نگاه نو
ریترن آو می !
سلام ! کنکورم رفت...منم اومدم !
فقط بگم اومدم که بتر کونم : فیلم-کتاب-شعر-موزیک-داستان کوتاه! - و چندتا سورپرایز !
منتظر باشین...
2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:36  توسط امیراحمدزاده | 
هیچ چیز
دیگه پیش شدم...

فقط خواستم بگم اگه بعضیا از آخرین شعرم خوششون نیومد،حق دارن...اولین تجربم در این مایه شعر گفتن بود...الان پیشرفت شگرفی در زمینه ی ترانه سرایی هم کردم ! ...

بعدا واستون میگم...یعد کنکور....نقاش خیابون ۴۸...

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 19:59  توسط امیراحمدزاده | 
دوباره ...
خوب ! نمیدونم چجوری شروع کنم : بعد ۸ ماه !

حالا فقط اومدم دو تا شعر واستون بنویسم / شایدم تا دفعه ی بعدی که میام ۸ ماه بازم فاصله باشه ! دو شعر : ۱-جمعه ۲- جاودانه / البته هر کدو تو یه پست.لطفا نظراتتونو فقط تو متن آخر (جاودانه) بذارینوراجع به هر دو تا شعر اونجا / فعلآ اولی :

"فقط صدای زوزه ی باد از درزهای پنجره ام می آید

سایه ی سرم روی کاغذ افتاده...چیزی نمی بینم

چند تکه کاغذ روی میزم - به همراه ساعتی از کار افتاده

عکس های سیاه و سفید...

خرده آشغال های دیگر

سازهای غربت... صدای بازاریان سکوت شب را بر هم می زند

شب شده - از پنجره ام به شهر تاریک نگاه می کنم

مادری دست کودکش را گرفته... می دوند تا خیس نشوند

اذان با زمینه ای از نم نم باران گوش ها را نوازش می دهد

به آسمان نگاه می کنم

فقط یک ستاره در آمده

نمیدانم چرا ستاره ها ریگر شب ها هم به مهمانی من نمی آیند

خودکار بیک در دستم -

گرسنه ام می شود

تکه از نان شام دیشب باقی ماندست

چقدر ماشین...چقدر آدم

آدمک های بی هدف... یکیشان من

تلفنم غبار گرفته...چند ماهیست روزنامه نخوانده ام

دست هایم زخم برداشته اند

یاد جمله ای می افتم :

دوست ٬ یک سکه ی نایاب !  "

 

خوب٬ حالا برین متن بعدی٬ جاودانه - اونم بخونین و نظراتتونو اونجا بدین -مرسی - امیر آریانا

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:13  توسط امیراحمدزاده | 
خداحافظی نامه
 دست نقاش از همه تنها تر
 پرده ها را شسته زیر باران....
 ای یقین سبز مثل معجزه .... سایه ی آمدن تو در راه
 
 
و کار من با این وبلاگ تمام شد !
بالاخره انتظارها به پایان رسید و در این بلاگ هم تخته شد
 
امیدوارم اگه مطالبمو میخوندین لذت برده باشین
۳ ماه در خدمتتون بودم و به نظر خودم کارم بد نبود
چون بعد ۱ ماه واسه یه متنم دوستان ۱۰۹ نظر لطف کردن اونم نه نظرای الکی که خوب واسه یه بلاگر     تازه کار آمار خوبی حساب میشه
 
در هر صورت هر چه بود تمام شد !
 
اگر کسی از بلاگ من خوشش اومده باشه و دوست داشته باشه ، این بلاگ رو بهش هدیه میکنم
 
   بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم /  فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
 
 خداحافظ  نگاه نو !
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 1:35  توسط امیراحمدزاده | 
چیز خاصی نیست !
قبل از هر چیزی : رکورد نظرات با متن : منتظر باشید : ۱۰۹ نظر
 
میخوام بگم باید شاد بود و شاد زندگی کرد !
نه غصه خورد نه حسرت ، همین مگه چقدر میمونیم که با ناراحتی و حرص خوردن زندگی کنیم ؟
به انگلیش بخونین : تیک ایت ایزی  
 
یه نمایشگاهکیم تو مدرسمون برگزار شد که نه خیری داشتو نه شری ! فقط تونستم یه سری از دوستانمو بشناسم ، یعنی بهتر بشناسم / همین !
ولی خوب، بدم نبود "جلوه های سمپاد"
 
اینو میدونم که مهم واسه خودم،خودمم و باز هم خودمم و خودم ! (شاید حالا چند نفر دیگه هم باشنا!)
از همه ی عزیزانی که ما رو تو این چند روز رنجوندن یا من رنجودمشون هم معذرت میخوام
آهان !
یه چیز دیگه.قبلنا ا آدمای دورو بدم میومد ، الان حالم ازشون بهم میخوره ( خودمم قبلآ دورو بودما!  )
ولی خوب،نباید نارحت شد.همینه دیگه.... / اص.لا به کسی که محبت زیاد بکنی بدتر از همه جوابتو میده
با این حال من از هیچکسی گله ندارم و هنوز هم همونایی که جلوم یه چیز میگن و پشتم یه چیز دیگرو دوست خودم خطاب میکنم / خیلیایی که فکرشو نمیکردم بهم دوروییشونو اثبات کردن ....
 
ولی خوب باز هم میگم : باید شاد و راحت زندگی کرد !
راستی نقدی هم بر نمایشگاه فرزانگان شده که میتونین تو بلاگ :
بخونینش
/
راستی از همه ی بازدید کنندگان عزیز نمایشگاه هم تشکر میکنم، امیدوارم کمبودهامونو ببخشن / از همی ه دوستام که کمکم کردن(کاری ندارم پشتم چی میگن!) تشکر میکنم . امیدوارم همشون عاقلانه و عادلانه فکر کنن...
 
نظراتتونو بدین،ممنون-امیر
 
 
2 نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 14:11  توسط امیراحمدزاده | 
عکس های بجا مانده
قبل از دیدن عکسا بگم که بعد از نظرسنجی گیتاریست ها دو بار آپ کردم،کسایی که ندیدن برن ببینن.در ضمن تا به حال بیشترین نظرات متعلق به همون متن بوده با ۱۰۷ نظر.نظراتتون راجع به دو متن قبلی و همین متن رو اینجا بذارین.ممنون
(جان من راجع به دو متن قبلیم که نظر ندادین نظر بدین،البته توی همین متن)
 
عکس متن قیر:
 
عکس متن ۲۱ گرم:
 
عکسهای متون گیتاریست ها:JIMI HENDRIX
 
eric clapton
 
 
لطفا نظرات و پیشنهاداتونو راجع به متن نتیجه ی نظرسنجی،کنکور و این عکسا توی همین متن بگین.
ممنون-
 
 
2 نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 20:7  توسط امیراحمدزاده | 
مقدمه ای بر کنکور
و من آنقدر از پاییز و زمستان نفرت دارم که شنیدن بویش برایم بسیار ناگوار است...
(دوستانی که دیر به دیر اینجا سر میزنن،واسه اعلام نتایج نظرسنجی گیتار،متن پایینو بخونن..البته اسم وحید بهزادان عزیز رو هم به متن اضافه کنن)
این هم مطلب دیگه ای از مجله ی مدرسمون،بازم از خودم:(عنوان مطلبو بالا نوشتم)
۱-عدالت:
 

فتح این باب که اصولا دو مبحث «انتخاب» و «عدالت» دو مفهوم سازگار هستند یا نه در این مقال مقدور نیست؛ چرا که عادلانه بودن اولین انتخاب بین «هابیل» و «قابیل» - نعوذ بالله - برای عقل بشر- در عین اعتراف مومنانه به حکم الهی- نه در معرض شک،بلکه نا مفهوم است.

 اما می توانیم یک راست به سراغ این برویم که آیا این شیوه ی انتخاب - که برای انتخاب نشدگان غم انگیز و رعب آور است - شیوه ای عادلانه است یا خیر.

 طبیعی است که دانشگاه ها (نه موسسات آموزش عالی به نام ها و رنگ ها و اطوار مختلف بلکه به طور مشخص دانشگاه های دولتی)، ظرفیت پذیرش تمام داوطلبان را ندارند. اما یادآوری چند نکته ضروری است:

نـگـاه نــو

 گاه- خدای ناکرده - عقل جایز الخطا ب این فکر می افتد که رویکرد حک.مت در قبال برخی موارد تصریح شده در قانون اساسی،چون "آموزش رایگان"رویکردی صرفا تحمل کننده است(۱). شاهد بر این مدعا، گسترش روز افزون طولی، عرضی و جغرافیایی(!) دانشگاه موسوم به آزاد و در سایه ی این نام نا موزون و نا مفهوم، سایر موسسات انتفاعی و غیر انتفاعی آموزشی است. و در کنار آن، رکود  در توسعه ظرفیت و امکانات دانشگاه های دولتی! گذشته از این، پذیرش در این دانشگاه ها، چگونه صورت می گیرد؟

از بحث مخاطره انگیز سهمیه های رنگارنگ که بگذریم، همه، کسان دور و نزدیکی داشتیم که علی رغم ذکاوت، دانش و جاذبه ی شخصیتی، در کنکور نا موفق بوده اند و این ناکامی، فتح بابی بوده است برای نا کارآمدی های آینده. در این رهگذر، مقایسه ی میزان عقوبت ( ناکامی در کنکور و در ادامه تباه شدن بخش بزرگی از استعداد ها و انگیزه ها که سرمایه ی اصلی هر جامعه است و امروز به راحتی با «شهریه های ثابت و متغیر» قابل خرید و فروش شده) با میزان قصور یا خطا در کنکور (اگر بتوان آن را جرم و یا حتی قصور خواند) و نتایج غم انگیز این مقایسه، لا اقل عده ای - از جمله حقیر- را به این عقیده رهنمون می کند که کمیت عدالت در این قضیه بد جوری می لنگد!تحمل بی عدالتی،پلشتی ذاتی است که چون دیگر کاستی ها و جفاها،در هیاهوی امروز جامعه تبدیل به یک عادت شده است.

------

۱- یعنی سیاستگذاران حکومتی(نه فقط سیاستگذاران آموزشی) در پی مفاهیمی چون"چرایی وضع این قانون" ،"ایمان داشتن به کارآمدی و چاره ساز بودن" و در نهایت "بالیدن و توسعه ی همه جانبه ی جامعه در سایه ی قوانین"نیستند.بلکه بدون عشق ورزیدن به ذات مفهوم"آموزش رایگان برای همه"،رعایت حداقل های این قانون را در پیش گرفته اند،به گونه ای که صرفا به نقش قانون متهم نشوند.

                                                                                       ادامه دارد...

--(الته این متن واسه مجله از فیلتر رد شد و یه سری چیزاش حذف شد!)------------

در ضمن عکسمو تو معرفی بلاگ عوض کردم.

 

---

 (دوستانی که تقاضای تبادل لینک کرده بودند:من لیکتونو گذاشتم..شما هم لطفا سریع تر این کارو بکنین-از همکاریتون متشکرم)

نظراتتون و پیشنهادهاتونو حتما بذارین.... ممنون

2 نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 2:3  توسط امیراحمدزاده | 
یه روز مهم واسه من نزدیکه...به خودم تبریک میگم!

سلام.الوعده وفا!

۱-بالاخره یه متن از مجله رو اینجا گذاشتم.قول میدم هم مطالبی دیگه از این شماره و هم مطالبی از شماره ی بعدی که بزودی منتشر میشه رو واستون بذارم.باید بگم اسم مجله "نگاه نو" هستش که این مجله برای مرکز آموزشی میرزاکوچک خان رشت(سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان)هست که بنده ی حقیر سردبیرشم! اینم یادداشت سردبیر:

 

 نگاه نو ، نشریه ای است «مدرسه ای» با دیدی برون گرا. گر چه بیشتر مخاطبان در محدوده جغرافیایی خاص طبقه بندی می شوند، اما این محدودیت چند حسن را برایمان به ارمغان می آورد:

 1. فرهنگی بودن مخاطبان؛ خوانندگان همه یا دانش آموزند یا استادان و یا خانواده هایی که به دلیل داشتن فرزند دانش آموز در منزل، با امور فرهنگی بیگانه نیستند

 2. هم سال بودن اکثر مخاطبان، تفهیم و تفاهم را آسان نموده، راه را برای تبادل نظرات بدون تعصّب و جانبداری از ایده ای خاص، هموار می کند.

 نگاه نو سعی دارد به طیف نا محدودی از مباحث علمی، فرهنگی و آموزشی بپردازد. بدیهی است می کوشیم نگاه نشریه، نگاهی علمی باشد.

 نگاه نو سعی می کند یک مجموعه ی بی معنی از مطالب نباشد. می کوشیم هدفمند، جهت دار و فروتنانه، رسالتی هرچند خرد را به انجام برسانیم؛ از یکجانبه نگری بپرهیزیم؛ مَقام را به بعد مُقام وابسته ندانیم، همّت را محدود به کمیّت اندک نکنیم و هدف را والا تر از محدوده اندک فعّالیتمان قرار دهیم.   

"آب کم جو، تشنگی آور بدست

       تا بجوشد آبت از بالا و پست"    " مولانا"  

 

۲-نظر سنجی گیتاریست ها :

 

نفر اول: اریک کلپتون                                                   دوم: جو ساتریانی

سوم:نوازندگان گروه جیپسی کینگ                                چهار:بریان می

پنجم:نوازندگان گروه متالیکا                                          ششم: مال مستین

هفتم:آرمیک                                                              هشتم: جیمی هندریکس(بعد از آرمیک؟!!!)

نهم : جف بک-کارلوس سانتانا-پاکو دلسیا-مارتی فراید من (مشترکآ)

دهم: اردشیر فرح-لیلی افشار (مشترکآ)

(در ضمن این وسط اسمایی مثل بابک امینی و داریوش خواجه نوری(!) به چشمم خورد که به حساب شوخی گذاشتمشون)(جالب بود اسمی از بی.بی.کینگ که در نظرگیری جهانی دوم شد نیومد!)

 

۳-لینک ها :

بعضی دوستان لطف داشتند تقاضای تبادل لینک دادن:حتمآ مورد بررسی قرار میگیره و بهشون اطلاع میدم..چون یه سری از لینک هام باید حذف بشن

 

خوب....

تشکر میکنم از دوستانی که احترام گذاشتن و راجع به گیتاریست ها نظراتشون رو دادن / به همشون سر خواهم زد

----

 

باز هم منتظر من باشید

--

 

نظرات و پیشنهادهاتون رو حتمآ بهم بگین-ممنون

نظرات سازنده ی شما تنها دلگرمی من برای ادامه ی راه وبلاگ نویسی هستش...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 21:40  توسط امیراحمدزاده | 
منتظر باشید
سلام عزیزان.میبخشید اگه دیر به دیر آپ میکنم.آخه شماهایی که میاین نظرم که نمیدین،آدم دلسرد میشه.خواستم بگم چند روزی درگیر کار مجله ی مدرسمون هستم.وفتی چاپ شد،چند روزی وقت آزاد دارم که بیام اینجا.در ضمن چند صفحه رو هم واستون (از مجله) اینجا میذارم که مطمئنم خوشتون میاد. پس فعلآ خدا نگهدار ! پیشنهاد و انتقاد یادتون نره
حالا که یه پست دارم،ضایعه هیچی نداشته باشه.پس :
طبق آخرین نظر گیری های مردمی،محبوب ترین و بهترین گیتاریست ها از دید مردم ایران به ترتیب اینان:
 
-1
Jimi Hendrix
-2
Eric Clapton
-3
Dvid Gilmour
-4
Ritchie Blackmore
-5
Mark Knopfler
-6
Bryan May
-7
Stevie Ray Vaughan
-8
Jimmy Pge
-9
Frank Zappa
-10
Joe Satriani
 
شما چی فکر میکنین ؟ فکر میکنین اینا واقعآ بهترین های تاریخن؟ لطفآ بهترین گیتاریست ها در نظر خودتونو بهم بگین.
یعنی اینجا هم یه نظر گیری راه بیفته.پس شما هم بهترین هاتونو انتخاب کنین.هر کی میاد،لطفآ نظر بده تا نتایج معتبر تر باشه.منم منتظرتونم ...
 
پس حالا نظرم یادتون نره !
2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 0:47  توسط امیراحمدزاده | 
فمینیسم
نمیدونم چجوری ازتون معذرت خواهی کنم.واقعآ انقدر سرم شلوغ بود وقت نمیکردم میلمو چک کنم.به بزرگی خودتون ببخشید.راستی دوستانی که تو این مدت بهشون سر نزدم،بزودی جبران میکنم
خوب،بریم سر اصل مطلب:فمینیسم(نمیخوام مفاله بنویسم،چیزاییه که دونستنش خالی از لطف نیست):
 
 فمینیسم همواره دل نگران حمایت از حقوق زنان بوده و جانبداری خود را به دو شکل و با دو منطق متفاوت بیان
 
کرده است.یکی از این دو،حمایتی است که بر اندیشه ی "همسانی و مساوات"مبتنی است و دیگری حمایتی
 
که زمینه و شالوده ی آن"ناهمگونی و تفاوت"است.اولی به این واقعیت بسیارساده و پذیرفتنی اشاره دارد که زنان
 
هم مانند مردان،انسان اند و باید از حقوق انسانی و مساوی با مردان برخوردار باشند.دومی قایل به این واقعیت
 
است که طبعآ زنان با مردان تفاوت دارند،تفاوت را میپذیرد،امتیاز زن را در همین زن بودن میداند و از همین
 
امتیازهای زنانه دفاع میکند./حالا یه کم راجع به فروید:فروید برای ادراک و سر درآوردن از نحوه ی شکل گرفتن
 
ذهنیت انسان یعنی همان فرایند پیچیده و هزارتویی که در ساختار رفتار جنسیت نقش داشت،تلاش فراوان کرد
 
اما هرگز برای دریافتن این مطلب که "زن"در واقی چی هست و کی هست تلاش چشم گیری نکرد.تمام سعی او
 
محدود به این بود که"زن وذهنیت زنانه"چگونه هستی میابدوبس.بحث فروید پیرامون جنسیت،پای برخی از پرسش
 
های بنیادین درباره ی اساس و پایه های تمدن و بویژه سرکوب کردن و به حاشیه راندن زنان زیر عنوان پدرسالاری
 
راهم به میان آورد./حالا یه کم راجع به ولف:اصرار ورزیدن ولف بر آزادی اندیشه بیشتر رمانتیک گونه است و چنین
 
به نظر میرسد که به رغم ادعاهایی که دارد،چشم خود را بر تاثیرات واقعیت های اجتماعی و طبقه و جنسیت فرو
 
بسته است.از این دیدگاه میتوان گفت که فمینیسم ورجینا ولف درپیوند با گرایش های مدرنیستی گروه بلومزبری
 
بود و پایه های فمینیسم مدرن را فراهم آورد.فمینیست های تندرو که از منتقدان سخت ویرجینیا ولف به شمار ما
 
آیند معتقدند که مبارزه برضدسرکوب گریه امیبایددرسطوح گوناگون ازجمله سطوح اجتماعی اقتصادی و ایدیولوژی به
 
شدت هرچه تمام تر ادامه یابد،اما حرف هاشان ازحدشعارگویی برنمی گذردوهنوز به روشنی معین نکرده اند که با
 
چه چیز و برای چه چیز مبارزه میشود/.و اینم واسه آخر مطلب:فمینیست ها به نوعی سیاست فرهنگی و واقعیت
 
های زندگی روزمره به عنوان یکی از مهمترین نیروهای دگرگونی اجتماعی روی آوردند.برخی از زنان نسبت به این
 
که حتی در این مبارزات همبه آنان نقشی درجه دوم محول شده بوداعتراض داشتند و در نتیجه گروه هایی
 
تشکیل دادند که بیشتر اعضای آن زنانی بودندکه دراین راه ازجان ودل ملیه گذاشتند.اینطور هم میتوان گفت که
 
درآن روزها نگاه فمینیسم معطوف به قلمروگسترده تری از دگرگونی های اجتماعی بود،اما نظریه های
 
فمینیستی،همچنان برمحور دگرگونی های سیاسی و اجتماعی میگشت.
                                                                                                         "پایان"
 
(۱-نظرتون،پیشنهادوانتقادتون رو راجع به این متن و کل بلاگ بذارین-ممنون /۲-تا این لحظه سایتی که بیشترین و بهترین ترجمه ی هری پاتر رو گذاشته،سایت www.hogwarts.ir بوده،تو قسمت دریافت فایل میتونین هرچی میخواین پیدا کنین-البته شاید کمی یانسور کنه-واسه بی سانسور: http://harrypotter6.blogfa.com .موفق باشید......امیر )
 
 
2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 10:0  توسط امیراحمدزاده | 
قیر(یه داستان کوتاه از یه دوست خوب)
لطفآ تا آخرشو بخونین،خیلی قشنگه.
 
 یک تکه از قیر روی پوست دستم را که هنوز کاملآ خشک نشده است را به سختی با دندان میکنم.کمی از پوست دستم هم با آن کنده میشود.به جای زخم ها،روی تنم نگاه میکنم.آنقدر سوزش هست که جای زخم ها احساس نشود!به خونی که از زخم ها خارج میشود نگاه میکنم و وحشیانه تکه های قیر را با دندان میکنم.گوشت و پوست همراه با قیر را تف میکنم!
 از اینکه جای زخمی را حس نمیکنم میترسم.هنوز قیر کاملآ خشک نشده.نمیدانم چرا؟!وقتی خشک شود،دیگر نمیتوان کندش و من بیهوده خود را خسته نمیکنم،چون میدانم هیچ امیدی نیست.دندان هایم سیاه شده اند.حالم از طعم قیر به هم میخورد.همه جا بوی قیر میدهد.دیگر احساسش نمیکنم،اگر هم حسش بکنم،یاد بچگی هایم ما افتم و حالم به هم میخورد.تکه های قیر روی موهایم دلمه دلمه شده اند.موهایم را به هم چسبانده اند.لایه ضخیم قیر روی پوستم خیلی خسته ام میکند.دارم دنبال چیزی میگردم تا بشود تحمل این لایه را برایم راحت تر کند.
 واقعآ خسته ام میکند!این فیر تنفس را هم برایم سخت کرده است.زود به نفس نفس مب افتم.یکبار،پس از اینکه مدت کمی روی سنگی نشستم که پس از جان کندن فراوان و به کمک دیگران به سختی توانستم اینکار را بکنم.انگار زمین به من چسبیده بود و قرار بود من آنرا بلند کنم.
 
 بارها فکر کرده ام و هر بار به این نتیجه رسیدم که این ماجرا از زمانی گمشده در فضا نشآت میگیرد.زمانی که همانقدر که میشناسمش،برایم ناشناخته است.
 یادم نمی آید... ۸ سالم بود؟نه سال؟یا.... نمیدانم.مدرسه ای بود در وسط شهر،جایی شلوغ و پر تردد و برای کودک گوشه گیری مثل من،یک جهنم واقعی.ترسی تحمل ناپذیر.این جمعیت(انسان هایی که با پدر و مادر و یا دیگراعضای خانواده فرق میکردند)مرا در بر میگرفت!
 گاهی قبل از مدرسه به همراه گروهی از بچه ها میرفتیم تا از مغازه های اطراف خرید کنیم.من خیلی از این جمع کودکانه میترسیدم.محیط های شلوغ برایم خیلی وحشتناک مینمود.
 آن روز،آفتاب بود.آفتابی تند.کارگران،روی خیابان کار میکردند.کارگرانی با صورت های تیره ی رقت انگیز و نگاه خیره ی شان به قیر.چه گرمای وحشتناکی بود و چه صدای گوشخراشی!تا مغازه رفته بودیم و نگاه من به قیرها بود .با ترسی بچه گانه مبهوت قیر بودم.جلوی مغازه ایستادیم و چیزی خوردیم.یادم نمی آید چه بود!فقط یادم میآید چشمانمان یه کارگرها و قیر بود که در آن طرف خیابان کار میکردند.سعی کردم به قیرها نگاه نکنم،اشتباه کردم.نگاهم را برگرداندم و آنچه دیدم،تمام مشکل من است.
 هنوز هم یادم نمیرود بوی سوختن گوشت و پوست که با بوی قیر مخلوط سده بود و جیغ های گربه!تکه های تقریبآ خشک شده ی قسر روی موهای گربه.گربه ای مخلوط با قیر.کباب شده در قیر.موهای تنش به هم چسبیده بودند.چقدر لاغر به نظر میرسید! و پاهای کج و معوجش که لرزان قدم بر می داشتند...بی هیچ امیدی...!
 
 
نظر،پیشنهاد و انتقاد یادتون نده،ممنون.امیر
 
(راستی یه آدرس داده بودم واسه ترجمه ی هری پاتر،ترجمش خیلی خوب نبود.ترجمه ی معتبر رو از www.zirabious.org بگیرید.برید تو سایت،بخش دیسافت فایل،داستلن های فانتزی،صفحه ۲  موفق باشید)
 
   
2 نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 21:35  توسط امیراحمدزاده | 
فراموشش کن !

چون ابر بالا رفتيم.سبک بوديم.

آن سيا هپوش ها کابوس بودند.بيدار شديم .دره ی سبز .جنگل شدی زير سيلاب.درخت بلند پير شدم خيس و شادمان

.....غلت ميزنيم روی چمن های دامنه. زير آفتاب نجيب.زير گردی درخت ها.زير آواز جير جيرک ها. نترس عزيزم. سياهپوش ها کابوس بودند..... برگ شديم زير باران .

همراه سنجاقک ها.....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 1:15  توسط امیراحمدزاده | 
21 گرم
واقعآ فیلم قشنگی بود این ۲۱ گرم.نمیخوام ماجراشو تعریف کنم،این حرفای آخر شن پنه که داشت میمرد:
 
"مگه ما چند بار به دنیا میایم؟مگه ما چند بار از دنیا میریم؟
میگن درست لحظه ی مرگ،۲۱ گزم از وزن هرکس که داره میمیره کم میشه
مگه ۲۱گرم چقدر ظرفیت داره؟مگه چی از ما کم میشه؟
مگه چی میشه اگه ما ۲۱ گرم از دست بدیم؟
با رفتن اون چی میشه؟مگه چقدر ارزش داره؟
۲۱ گرم...وزن ۱ سکه ی ۵سنتی...وزن ۱مرغ مگسخوار...یه تیکه شکلات
۲۱ گرم چقدر وزن داره؟"
 
نظر شما چیه؟
این فیلم،ماله سال ۲۰۰۳ هست که توش بجز Sean Penn خودمون،Naomi Watts(که تو فیلمای Flirting و King Kong هم بازی کرده)و Benicio Del Toro هم بازی کرن.کارگردان فیلم Alejandro Gonzalez Inarritu هست که فیلم دیگش Amores Perros هست.
نظرتونو راجع به فیلم،این متن و بلاگم بدین-ممنون
(در ضمن واسه عکسایه فیلم،برین به: http://movies.yahoo.com/shop?d=hv&cf=pstills&id=1808467110    )
2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 16:42  توسط امیراحمدزاده | 
کاغذ سپید
"خورکار بیک من
                      وقتی میان بالش انگشت
                                                        آرام میگرفت
                                                                         انگار خون ز صاحب خود وام میگرفت"
 
بر پهنه ی بی گنه کاغذ سپید
                           هی مینوشت،هی مینوشت
                                                      گویی کلاف گمشده ی سرنوشت من
                                                                                     بر دوک دفتر اشعار میسرشت
 
هر روز و شب،چو زنگی مستی بدور خود
                                                      در رفت و آمد و سوز و گداز بود
باقلب روشن من و اقبال تیره ام
                                          گویی همه شبان پی راز و نیاز بود
 
خوکار بیک من،پیش از حظور تو
                              خونی لبالب و زخمی مدام داشت
                                                                و ز زخم دشنه ی بی عشقی دلم
                                                                                             وقتی شکایت و شور و قیام داشت
 
پیش از حظور تو ،خودکار من
                                میان جمله و لفظ و کلام بود
                                                                  در جستجوی عشق
                                                                                         مادامش بین صفحه ی دفتر مقام بود
 
میجست دنبال وا ژه ی عشقو نمیرسید
                                                       زیرا ندیده بود چشمان مست تو
 
                                                         ***
امروز زخودکار بیک من
                              جز لوله ای تهی نشانی نمانده است
                                                                                چون کام بی زبان
با آن چگونه نویسم دو چشم تو
                                            "روزان من شبان،روزان من شبان"
 
                                                               شعر از خودمه-اشعار داخل گیومه از نصرت رحمانی
                                              (لطفن نظر بدین-اگه از شعر خوشتون اومد،بقیه شعرامم مینویسم)
                                                      
2 نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 16:10  توسط امیراحمدزاده | 
ما شد من !
  اولین بار که دیدمش خیلی شیرین و معصوم بود،اما همه چی تموم شد! اون خیلیم معصوم نبود

حیف اون همه صداقتم-پایان

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 16:9  توسط امیراحمدزاده | 
امروز چه خبره...
نمیخواستم  سیاسی بنویسم.ولی لطفا فراموش نکنین که امروز چه روزیه...روز به خاک و خون کشیده شدن دانشگاه و دانشجو . روز تقابل ملت و حکومت.روز استبداد بسیج ٬ البته از نوع اسلامی ! چه کسایی پشت پرده بودن....؟!

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 4:4  توسط امیراحمدزاده | 
جايي براي زيستن...
اينجا ميخوام مطالبی راجع به شعر،فرهنگ،سينما،فلسفه و خاطرات خودم بنويسم-نظر بدين ممنون ميشم
2 نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 4:3  توسط امیراحمدزاده |